الشيخ علي اكبر النهاوندي
396
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع )
صاحب تاريخ حبيب السير « 1 » در كتاب مجمع العبر ، بدينگونه مىباشد : شبى آن برگزيدهء سبحان در سراى امّ هانى غنوده بود و بر مصلّاى خود ، كار خواب راست مىكرد ، ناگاه جبرييل درآمد و عرض كرد : يا محمد ! برخيز و بيرون شو ! چنانكه گفته شد ، براقى از نور با او بود . نيم شبى پيك الهى ز دور * آمد و آورد براقى ز نور براق ، مركبى بود از استر خردتر و از درازگوش بزرگتر ، رويش مثابهء روى آدمى ، گوشهايش مانند گوش فيل ، يالش مثال يال اسب ، گردن و دم مانند گردن و دم شتر ، سينهاش چون سينهء استر و قوايمش به قولى مثل قوايم گاو و به روايتى مثل قوايم شتر ، سمهاى او مانند سم گاو و سينهء او در رنگ ، شبيه يك قطعه ياقوت احمر بوده است ، پشتش مماثل درّهء بيضا كه از غايت صفا مىدرخشيد و دو پر بر ران داشت كه ساق را مىپوشانيد و زينى از زينهاى مراكب بهشتى بر او نهاده و آن مركب به مثابهاى تيز رفتار بود كه تا آنجا كه چشم كار مىكرد ، به يك گام مىخراميد . سپس جبرييل عرض كرد : يا رسول اللّه ! بر اين مركب سوار شو ! سيّد عالم ، لا جرم پاى مبارك در ركاب مبارك انتساب آورده و به مرافقت جبراييل و ميكاييل و جمعى ديگر از اشراف فرشتگان ، متوجّه مسجد اقصى گشت و بعد از وصول ارواح ، مشاهير انبيا را آنجا حاضر يافت ، به اشارهء جبرييل ، براق ، پيغمبر عالى مقام را به موضع صخرهء بيت المقدّس برد ، پيغمبر در آنجا نردبانى حاضر ديد كه يك پايهء او از ياقوت سرخ ، يكى از زمرّد سبز ، يكى از طلا و يكى از نقره بود . پس وز آنجا رسول فلك احتشام * برآمد بر اين چرخ فيروزهفام چون به آسمان اوّل رسيد ، جبرييل آن حضرت را به باب الحفظ رساند كه يكى از ابواب سپهر دنياست و طلب فتح الباب نمود ، فرشتهاى اسماعيل نام كه با دوازده هزار فرشته بر آن در موكّل بود ، پرسيد : كيست ؟ جبرييل گفت : منم جبرييل !
--> ( 1 ) . تاريخ حبيب السير ، ج 1 ، ص 320 - 318 .